شور یا شعور معنوی
حمل حدث بر ذات اشکال دارد مگر این که از باب مبالغه باشد در اصطلاح طلاب از باب « زیدٌ عدلٌ » باشد که در این اصطلاح « عدل » که مصدر و حدث است بر « زید » که یک ذات است حمل شده که می گویند از باب مبالغه است این در علم نحو بود ؛ ولی در واقعیت قضیه طور دیگری است و گاهی حمل حدث بر ذات می تواند صحیح و از باب مبالغه نباشد اما چگونه :
دربارۀ پیدایش روح انسان ، سخن از حدوث جسمانی و بقای روحانی است .ملکات علمی و عملی انسان نیز این گونه است . یعنی حقیقت علم و مثلا عدل نیز جسمانیت الحدوث و روحانیت البقا خواهد بود .
از این رو بزرگان حکمت متعالیه گفته اند که انسان در ادراک معارف ، حقایق را از دور میبیند و سپس به حقیقت کلی آنها که موجودی مجرد وثابت به نام علم است ، می رسد . وقتی به آن مرحلۀ تجرد و ثبات رسید ، می بیند که در مدار امکان ، این حقیقت ، همیشه بوده است .
این فهمیدن در ابتدا به صورت « حال » است . یعنی گاهی می داند و گاهی از یاد می برد .
پس از مدتی آزمون و تجربه و تمرین ، یافته های علمی او به صورت «ملکه» در می آید که به آسانی از یاد نمی رود . مانند استادی که سال ها تدریس یک رشته از علم و یا تالیف یک فن از کتاب را داشته است، مسائل و مطالب آن گفتار درسی و نوشتار تالیفی برایش ملکه و ماندگار می شود .
بالا تر از ملکه ، مرتبه ای است که علم ، پس از آگاهی و اعتقاد راسخ بدان و عمل بر پایۀ آن کم کم در جان صاحب علم به صورت « فصل مقوّم هویت » ( و نه ماهیت ) ، ظهور می کند و در این مرتبه ، دیگر از سنخ مفهوم و ماهیت خارج شده و دارای صبغۀ وجود و هستی می شود و گوهر ذات انسان عالم را تشکیل می دهد و از این پس به او گفته می شود که « ای برادر تو همان اندیشه ای » .
نظیر این صیرورت علمی در مفام عمل صالح نیز مطرح است . یعنی انسان عادل ، نخست و صف عدالت را به گونۀ « حال » ، پیدا می کند و اگر سیر تکاملی را در عدالت ادامه داد، برای او « ملکۀ عدالت » ، حاصل می شود در نهایت ، وجود او با عدالت یکی می شود و به اصطلاح ، « فصل مقوّم هویت » ( و نه ماهیت ) او به شمار می رود . از این پس عدالت در مورد این انسان ، از جنس مفهوم و ماهیت بیرون است و به سنخ هستی و وجود ، در می آید و این چنین انسان عادل را بدون اغراق و مبالغه می توان « عدل » نامید .
پس آن کسی که می توان بدون مبالغه حدثی را بر او حمل کرد کسی است که آن حدث برای او از حد حال و ملکه گذشته است و به عنوان فصل مقوم هویت او به حساب می آید.
بر گرفته از کتاب تفسیر موضوعی قرآن (صورت و سیرت انسان در قرآن )از حضرت آیت الله جوادی آملی
سلام.....اوه اوه اوه...باشه میدونم که خیلی وقته که این کلبه ی تنهایی رو جارو نکردم...راستش حق داشتم. البته فرصت های زیادی هم بود که میتونستم استفاده کنم حتی سوژه هم زیاد داشتم ولی خوب نشد دیگه... حالا اومدم با کلی حرف. الان که دارم این پستو مینویسم عصر پنج شنبه یکی از روزهای بهاری اردیبهشت ماهه... توی حجره کسی جز من و یکی از رفقا که اونم خوابه نیست. بچه های قم که همه رفتن خونشون و یکی از بچه ها هم که برا نمایشگاه کتاب رفت تهران. فعلا علی مونده و حوضش. خلاصه خیلی وقته میخوام حرف بزنم ولی حرفم نمیومد. نوشتن هم کلی دردسر داره...روزهای آخر سال اول حوزه ست و ما هم کم کمک داریم خودمونو برای امتحانای پایان ترم آماده میکنیم. از روزهای آخر خیلی چیزها دوست دارم بگم. از روزهای آخر سال نود/از روزهای آخر تبلیغ/از روزهای آخر تعطیلات نوروز/ از روزهای آخر ایام شهادت مادرمون فاطمه...اصلا بزارید از روزهای آخر سال نود شروع کنم....
از بیستم اسفند نود بحث تعطیلیها شروع شد...بیست و ششم جمعه میشد که عملا بعدش تعطیل بود لذا ما با اساتید هماهنگ کردیم که یه سری از کلاسای پنج شنبه رو جاش چهارشنبه جبرانی بزارن که پنج شنبه ما بریم. فقط استاد نحومون فرصت نداشت که اونم الحمدلله اولین کلاس بود. خلاصه چهارشنبه شب ساکمو بستم و به قصد سفر نه به دزفول بلکه به شیراز آماده شدم. صبح ساعت 7 اولین کلاس برگزار شد و بعد از اون استادمون رو آوردیم حجره و بعد از یکم گپ زدن به اتفاق دوست اصفهانیمون راهی شدم. تاکسی گرفتیمو به سمت هفتاد و دوتن راهی شدیم. هفتاد و دوتن یه میدونه تو قم که اتوبوس از تهران یا جاهای دیگه میاد و مسافر میزنه. خلاصه ما هم رفتیم برا سوار شدن اما چشمتون روز بد نبینه. پنج شنبه ی آخر سال و ماشین گیر نیومدن...کلی آدم اونجا وایساده بودن. مثل محرّم خواستیم با VIP بریم که دیدیم این خبرا نیست. اینقدر سلوغ بود...خصوصا مسافرای اصفهان. خلاصه بعد از کلی معطلی یه اتوبوس اصفهان اومد. این دوستمون سریع رفت تا جا بگیره. یه چند دقیقه ای منتظر شدم. دیدم دوان دوان داره میاد. گفتم چی شد. گفت: جمع کن بریم. گفتم جا داره؟ گفت جا رو بیخیال. باید کف اتوبوس بشینیم وگرنه جا گیرمون نمیاد. ماهم مجبوری رفتیم. سوار شدیم و سر پله های درب دوم نشستیم. خلاصه بعد از چند ساعتی دوتا خانم یه جا پیاده شدن که شاگردشوفر بهمون گفت برین سر صندلی. از قم تا اصفهان یه سه چهار ساعتی راهه. از اصفهان به شیرازم یه هفت ساعتی تقریبا. بعد از یک ساعت-یک ساعت و نیمی که سر صندلی نشسته بودیم رسیدیم ترمینال صفه. پیاده شدم و این رفیق شفیقمون سریع رفت برام یه بیلیط گرفت برا ساعت 4. منم راهی نمازخونه شدم تا نماز بخونم. بعد از نماز به دوستم پول دادم تا برام نهار بخره. یه ربع به چهار اومدم تو جایگاهو سوار شدم. شکر خدا VIP بود و راحت. به پسرداییم حسین گفته بودم دارم میام. ساعت حدودا یازده شب رسیدم شیراز. اونم اومد دنبالم. سوار شدیم و پیش به سوی خونه ی خاله. اما چون بیخبر رفته بودم اونا خواب بودن و ما هم راهی خونه ی یکی از دایی هام شدم. فردا صبح رفتم دار الرحمه سالگرد یکی از اقوام دورمون که اونجا دایی بزرگ و یه عده از فامیل رو دیدم. بعد از چندین سال یه یه سری هم به مادربزرگ مادریم زدم و فاتحه ای خوندم. سه چهار روزی به سال تحویل مونده بود و منم تو این مدت به یه سری از کارای علمیم رسیدم و حسابی خودمو جلو انداختم. شبی که فرداش سال تحویل بود رفتم خونه یکی دیگه از داییام که قرار بود پسرداییم که اصفهانه اونم با خانوادش بیانو اگر جا بود منم باهاشون برگردم دزفول که آخرش جا نشد و ما با اتوبوس اومدیم. خلاصه دوسه روزی که خونه ی این دایی و اون دایی و خاله و اینا بودیم و الحمدلله کار تبلیغیمون هم به خوبی جلو رفت و کارایی که برای تربیت باید انجام میدادم انجام شد. یک روز مونده به اومدنم بود که صبحش رفتیم با دایی دانیال بلیط گرفتیم و بعد هم برای عید دیدنی رفتیم خونه ی دایی بزرگ(البته قبلش من یه سری رفته بودمو قبل از عید ایشون رو دیده بودم). نهار هم خونه ی دایی ابراهیم بودیم. دستپخت زنداییم که حرف نداره. بعد از نهار عصر که شد یاد گِله ی شوهر دخترداییم افتادم که گفت چرا خونمون نیومدی و اینا. یه زنگ زدم به شماره ای که فکر میکردم مال اونه ولی مال زن پسر دایی بزرگم بود. بعد از احول و پرسی چون اونا رو ندیده بودم و فقط پسرشون حسین شب رسیدنم اومده بود دنبالم قرار شد اونا هم بیان خونه ی دایی ابراهیم. مغرب رسیدن. من بعد از احوال پرسی مختصری خلاصه شماره شوهر دختر داییم(آقای ثقفی) رو گرفتم و راهی مسجد شدم با علیرضا(پسر دایی دانیال). قبلش با آقای ثقفی تماس گرفتمو قرار شد بعد از نماز برم خونشون با علیرضا. خونشون نزدیک به خونه ی دایی ابراهیم بود. بعد از مسجد دو مرتبه یه سری برگشتم خونه ی دایی ابراهیم تا با حضار محترم فعلا خداحافظی کنم. خلاصه به سمت خونه ی آقای ثقفی راه افتادیم و چون دقیق نمیدونستم کجاست باهاشون یه جا قرار گذاشتیم و با ماشین اومد دنبالمون. بنده ی خدا تدارک شام دیده بودن. بعد از سلام و احوال پرسی با دختر دایی و اینا مشغول شام شدیم. بعد از شام یه سری صحبت های عمومی هم شد و از قضا حسینم اومد اونجا. بعد از یه سری صحبت ها بنده رو فرستادن بالا منبر و ما هم هر چه میدونستیم از سؤالاتشون جواب دادیم. خلاصه ساعت نزدیک یازده بود و چون علیرضا اینا فردا مسافر بودن باید زود میرفتیم خونشون. با حسین راه افتادیم. وسط راه تصمیم گرفتم شب آخر رو برم پیش حسین. وسایلمو جمع کردم و بار ماشین حسین. رسیدیم خونشون و رفتیم اتاق خودش. بعد از چند دقیقه ای اومدم پایین پیش دایی مسعود و زندایی نشستیم و گپ و گفت کوچولویی زدیم. فردا صبح هم ساعت 9 بعد از خداحافظی با حسین راهی ترمینال شدم و حوالی مغرب رسیدم اهواز.(اتوبوس برای دزفول صبح نبود مجبور بودم برا اهواز بگیرم) بعد از نماز یه شخصی سوار شدم تا دزفول در خونه آوردم. مهمونا زودتر از من رسیده بودن. من حوالی ساعت 10-11 رسیدم خونه. به محض رسیدن خم شدمو پای مادرمو بوسیدم. بعد هم دست پدر رو.(خدا حفظشون کنه) سلام و احوال پرسی مختصری. جام رو تو اطاق بالا انداختم و بعد از ساعتی خوابیدم.....خلاصه یه چند روزی استراحت و گردش و تفریح...بعد از رفتن مهمونا منم برای یه اردو تو پادگان قدس دزفول راهی شدم. نماز ظهر رو که خوندم کارم رو شروع کردم تا فردا قبل از نماز که اردو تمام شد و تقریبا موقع اذان رسیدم خونه. بعد از نماز استحمام و استراحت. شب هم برگشتمو دو مرتبه محضر حضرت استاد(حفظه الله تعالی) رسیدم و یه وقت برای صحبت گرفتم. دیگه کم کم نزدیک می شدیم به کربلا رفتن خانواده. مامان و بابا و عمه همشون قرار ملاقاتی با حضرت سید الشهدا(س) داشتند. بخاطر اینکه آبجیم تنها نباشه مجبور بودم یک هفته یعنی از 12 تا 19 فروردین رو بمونم دزفول. درسا رو با یکی از طلبه ها ی دزفول هماهنگ میکردم برای مباحثه. بعد از اومدن خانواده فرداش یعنی 20 فروردین مقصد رو به سمت قم مقدسه ترک کردم...خلاصه روزهایی خوبی بود.دوباره دیدن دوستای طلبه و اساتید خوشحالم میکرد و هم یک کمکی نگران. الان هم که روزهای آخر سال اول طلبگی رو پشت سر میزارم و یه نگاهی به گذشته میکنم میگم ای روزگار...واقعا چقدر زود میرسن این روزهای آخر.......
پی نوشت:
1-بعضی خاطرات رو یادم نبود. اونایی هم که یادم بود بعضیاشو نگفتم.
2-شاید نوشته ی این پستم ادامه دار باشه شایدم نه...باید روش فکر کنم. اصلا شاید یه سوژه ی دیگه برای پست جدید پیدا کنم. 3-راستی فاطمیه و هیئت و نفس استاد و مداحی اون دوست مداحم هم از نکات فراموش نشدنی این سفر بود. انگار تجدید میثاق با حضرت زهرا(س)......
4-خدایا هر چه کردم و گفتم برای خودت باشد از اعمال صالحمان و هر چه معصیت بود به برکت فاطمیه ببخش. 5-خدایا....خدایا از برکت حضرت زهرا(س) هر چه را بخیرمان است نصیبمان کن و هر چه به سود ما نیست از ما دور.
پایان-التماس دعا علی علی علی
سلام. خیلی وقته که ننوشتم. بعد از سه هفته طلبگی کلاسامون تعطیل شدند و امتحانا شروع. دوشنبه 11مهر آخرین امتحانو که دادمو بعد از یه روز که تو حجره بودم صبح سه شنبه برا دزفول بلیط گرفتم و به کسی از خانواده هم اطلاع ندادم و ساعت 7 شب با اوتوبوس اومدم دزفول. صبح ساعت سه و نیم چهار صبح اندیمشک پیاده شدم و رفتم سبزقبا برا زیارت. بعدش چون چراغ خاموش اومده بودم شب رفتم خونه ی عمم موندم و فردا صبح در نهایت بی اطلاعی خانواده رفتم خونه. خونمون مهمون داشتیم از شیراز و ماهشهر. سر صبحونه رسیدم و در کمال تعجب همه بهت زده نیگام میکردن. آخه آخوندم دیدن داره ها....خلاصه بعد از روبوسی با دایی ابراهیم و دایی محمود و پسردایی شمس الدین و بقیه دست مامانمو بوسیدمو بغلش کردم. اونم از شدت دلتنگی تو بغلم گریه کرد. عمه کوچیکم خونه نبود. پنج شنبه صبح ها میره زیارت اهل قبور. بعد از صبحونه به مامان گفتم که بلیط جمعه رو برام رزرو کنه چون شنبه کلاس داشتم بعدش نزدیک ساعت 11 با موتور رفتم برای گرفتن بلیط و بعدشم رفتم خیاطی برا گرفتن پیراهنام. آخه قبل از اومدنم سه تا پراهن داده بودم بدوزن. اذان ظهر هم رفتم مسجد و منتظر دیدن استاد بزرگوارم شدم. خیلی دلم براش تنگ شده بود. تو حیاط در حال وضو بودم که وارد حیاط مسجد شدن. بدو بدو رفتم جلو. همچین که خواست در سالن مسجد رو باز کنه سلام کردم. روشو کرد طرفمو و بعد از مصافحه و سلام و علیک گفت خوش میگذره....! اینو که گفت همچین دلم باز شد. خیلی ذوق کردم. بعد از نماز عرشی این بزرگوار منتظر موندم تا سر از سجده برداره و بعد کناش نشستمو حرفامو زدم. وقتی هم که میخواست بره همراهش تا در منزلشون اومدم و تو راه حرفای نگفته ی این یک ماهی که قم بودم و زدم و ایشون هم منو تو بعضی از مطالب راهنمایی کردن. خلاصه برگشتم خونه. نهار جمعی از اقوام خونمون دعوت بودن از اونایی که صبح دیده بودم زنه دایی ابراهیم مونده بود که اونم دیدم. خلاصه شروع کردن به نهار خوردن. قبل از نهار عمم از قبرستون اومده بود خونه. اونم دیدم و کلی خوشحال شدم. بعد از نهار هم یه ذره خوابیدم و عصری اومدم تو جمع فامیل و بحث داغ شد و بعد از میوه و اینا نزدیک غروب بود که همراه دوستم احمد رفتیم مسجد. بعد از نماز کنار استادم وایسادمو گفتم حاج آقا فردا دارم میرم و ازش خداحافظی گرفتم. لحظه ی آخر دستشو گرفتم و گذاشتم رو سینم و گفتم برام دعا کن. وقتی برام دعا کرد خم شدم تا دستشو ببوسم که محکم دستشو کشید و نذاشت. یکم دیگه باهاش صحبت کردم و بعد ازش جدا شدم. جدا شدن از کسی که خیلی دوستش داشتم برام خیلی سخت بود اما چاره ای نداشتم. با احمد برگشتیم خونه. دایی محمود دم در بود. گویا با مامانم اینا داشتن میرفتن برا سرشیر شیربرنج. منم همراهشون رفتم. بعد که برگشتیم و بساط شام بود. بعد از یک ماه غذای مامانو میخوردم. خلاصه جمعه صبح هم بعد از صبحونه وسایلمو جمع و جور کردمو ساعت سه حرکت داشتم برای قم با قطار. برگشتنی تو کوپه خدا رزقمون کرد دوتا خانواده ی خوب دزفولی رو. شب برا نماز مغرب سه تا از دوستانم رو دیدم و خیلی خوشحال شدم. تو رستوران موقع غذا با یکیشون هم غذا شدم و بعد که اومدم کوپه با هم کوپه ای ها گپ و گفتی زدم و بعد رفتم تخت بالا خوابیدم تا ساعت یک و نیم دو که رسیدم محمدیه. بعد سوار اتوبوس شدم و اومدم حرم. از اونجا یه دربستی گرفتم برا مدرسه. هرچند زود بود ولی در مجتمع و بعدشم در مدرسه رو برام باز کردن. اومدم تو حجره و نزدیک اذان صبح بود که دیگه نخوابیدم تا بعد از نماز صبح. بین الطلوعین خوابیدم و بعد رفتم برا صبحونه. ساعت هفت کلاس نحو داشتیم. بعدش اخلاق بعدشم صرف بعدشم احکام تا یازده. قبل از اذان ظهر کمی خوابیدم تا موقع نماز که بلند شدم و رفتم برا نماز و بعدشم نهار و از خستگی بعد از نهار خوابیدم تا ساعت سه که بحث تجوید داشتم. بعد از نماز مغرب هم که رفتم حجره ی بچه های مسجد برا شام. چهار شنبه رفتم حرم برا نماز و بعد هم یکمی خرید داشتم که یکی از بچه ها تماس گرفت گفت دورور حرمم و همدیگه رو پیدا کردیم.با موتور بود. سوار شدیم رفتیم اواخر خیابون صفائیه چندتا آبمیوه توپ زدیم به بدن و گازشو گرفتیم تا زنبیل آباد. قبل از اومدن به مدرسه یکی از طلبه های دزفولی ساکن قم اومده بود چند روزی دزفول موقع برگشتنش مامانم همراهش کلوچه و یه سری وسایل رو که فرستاده بود برام آورده بود رفتیم ازش گرفتیم و بعد اومدیم هیئت.چهاشنبه شبا هیئت داشتیم. سریع رفتیم نمازخونه برا هیئت بعد از دعا و اینا سفره شام رو انداختنو شامو زدیم. برگشتم حجره و مشغول مطالعه شدم و بعد هم خوابیدیم. هفته ی بعد هم همینطور. پنج شنبه این هفته هم که گذشت امتحان صرف داشتم. بعد از نماز مغرب رفتم حرم. جمعی از دوستان اونجا جمع شده بودیم و بعد از زیارت شام خریدم و برگشتم مدرسه. شام خوردیم و اومدم تو حجره مشغول نوشتن شدم. تو این هفته یکی دوباری صبح ها یا شبا خط می نوشتم تا دستم یکم گرم شه. جمعه ظهر هم که سیب زمینی و بادمجون گوجه درست کردم با روغن فراوان و ماست زدیم به بدن. بعد از نهار هم اومدم حجره ی خودم و مشغول نوشتن شدم تا نماز مغرب. بعد از نماز هم دوباره مشغول درس شدم و بعد شروع کردم به نوشتن این پست.
پی
نوشت:
-از جمله حرفایی که نزدم این بود که دزفول که بودم بچه های بسیجو دیدم و
فهمیدم یکشون عقد کرده و دومی هم پنج شنبه ی همون هفته که دزفول بودم عقدش
بود. رفتیم و شیرینیش رو خوردیم. مبارکش باشه.... -شنبه امتحان
نحو دارم و بخاطر همین کلی درس رو سرم ریخته. لازم بذکره که استادمون
آبادانیه و خیلی باحال -فردا شب هم که سالگرد ازدواج تنها زوج اول کل
عالم هستی حضرت علی و حضرت فاطمه سلام الله علیهم هست و جشن. خدایا به همه ی
جوونایی که همسر ندارن همسر خوب عنایت کن(الهی آمین...)
-مامانو بابام این سه شنبه دارن میان قم و احتمالا تا جمعه هستن.
-پنج شنبه این هفته هم
امتحان احکام دارم و هفته ی بعدش هم عقائد و بعد هم که محرم هست و احتمالا
برمیگردم دزفول برا تاسوعا و عاشورا
-این روزا
بوی عرفه ی حسین بن علی میاد و حالی داریم بس خوش با زیارت عاشورا و بعد هم
عرفه. خدا بحق خون سیدالشهدا گرفتاری تمام گرفتارا رو حل کنه(الهی
آمین....)
-عذر میخوام از اینکه ممکن اسم از بعضی اقوام یا دوستان نبردم ولی به یاد
همشون هستمو هرپب براشون دعا میکنم.
-هرکی این پستو خوند بعد از صلوات بر محمد و آل محمد و
یه فاتحه برای تمام کسایی که دستشون از این دنیا کوتاهی برای من هم دعایی
بکنه..... علی علی
سلام. الان که دارم مینویسم دو هفته از زندگی طلبگیم رو در شهر مقدس قم در کنار کریمه ی اهل بیت حضرت معصومه(س) پشت سر گذاشتم. اصلا بزارید از بدو ورودم به حوزه بگم....
پارسال حوالی ایام فاطمیه ی دوم خدمت یکی از علمای اخلاق رسیدم و به عنایت مادر سادات حضرت زهرا(س) به علم اهل بیت عصمت و طهارت علاقه مند شدم(مختصر و مفید). علاقه ی من به علوم دینی سابقه داره ولی بصورت جدی از سن 19 سالگی شروع شد. بعد از یک سال هم که با طی مراحل آزمون کتبی-مصاحبه ی مرکز و بعدشم که مصاحبه مدرسه وارد مدرسه شهید آیت الله صدوقی(ره) فاز 5 شدم. ظهر جمعه 11 شهریور از ایستگاه اندیمشک به سمت قم حرکت کردم. نصف شب حدودا ساعت 2 یا 3 بود که محمدیه پیاده شدمو به سمت قم با اتوبوس راه آهن به راه افتادیم. حوالی حرم پیاده شدم و با تاکسی اسباب و اثاثیم را به حرم رسوندم. وسایل و ساکام رو تحویل دفتر امانات دادم. ساعت نزدیک 4 صبح بود. تجدید وضو کردمو وارد حرم کریمه ی اهل بیت شدم. دیگه زیارت و نماز صبح و میثاق طلبگی و یک عمر سربازی امام زمان رو همونجا امضا کردم. ساعت 6:30 از حرم اومدم بیرون و یه تاکسی دربستی گرفتم برای زنبیل آباد قم که مدرسم بود. وارد فاز 5 شدم. نگهبان دید که تازه واردم حجره ی 29 رو توی طبقه ی دوم بهم معرفی کرد و با هر زحمتی بود وسایلم رو بالا بردم. در حجره رو هرچی فشار میدادم باز نمیشد. همونطور که مشغول ور روفتن با در حجره بودم یهو یه نفر در رو از تو باز کرد و دیدم اونم یه طلبه ی تازه وارده. یکم که باهاش صحبت کردم از لهجش فهمیدم اصفهانیه. خلاصه اومدم نشستم تو حجره و وسایلم رو کنار گذاشتم. یکم با این بابا صحبت کردم. بعدش بلند شدم رفتم پایین. یکم تو حیات مدرسه قدم زدم تا حاج آقا جعفر نژاد رو دیدم. ایشون معاون آمورشی حاج آقای رفیعی(مدیر) بودن. اعلام شد که طلبه های پایه اول که ما باشیم توی نمازخونه جمع بشن. جلسه ای با جناب جعفر نژاد داشتیم.ایشون یک سری از نکات رو در مورد وضعیت درس و حجره ها و ساعات درسی و نحوه ی برنامه ها توضیح دادن. بعد از جلسه که تقریبا ساعت 9 تموم شد اولین کلاسمون که کلاس صرف بود شروع شد. استاد حاذقی داشت. یک سری مقدمات رو گفت. بعدشم کلاس فقه داشتیم که استادمون همین جناب جعفر نژاد بود.ایشون از سادات بزرگوار بودند و بسیار هم شوخ. خوبی این مدرسه اینه که تقریبا اساتیدش و خصوص مسئولاش خوزستانین. این بزرگوار هم خوزستانی بود. خلاسه کلاسها تمام شد. البته یه کلاس تجوید عصر داشتیم. بعد از کلاسها با یکی از هم حجره ای هام رفتیم حرم. حالا سه نفره شده بودیمو یه خلخالی هم بهمون اضافه شده بود. از حوالی حرم کتابای درسیمون رو خریدیم و رفتیم تو حرم برای زیارت. همونجا هم مطالعه کردیم و اولین بحثمون رو اونجا انجام دادیم. قبل از اینکه بیام قم مریض شده بودم. یه ذره هم حالم خراب بود. بخاطر همین قبل از اذان مغرب برگشتیم مدرسه. دفترچه بیمه رو ورداشتم و از مجتمع اومدم بیرون. تو راه یکی از طلبه های دزفول رو دیدم که معصومیه درس میخوند. تا در مجتمع باهم رفتیم. مغرب شده بود. اونور خیابون مسجدی رو دیدم. رفتم اونجا و بعد از نماز اومدم اینور خیابون یه تاکسی گرفتم تا سر راهنمایی. هنوز نهار نخورده بودم. رفتم رستوران جم و جوجه زدم به بدن. اونجا از خونه تماس گرفتنو حالمو پرسیدن. بعد از غذا پرسون پرسون اومدم تا فلکه ی صفایی و بعد هم به سمت دور شهر رفتم. تو یه کوچه یه درمونگاه شبانه روزی که بقیة الله نام داشت پیدا کردمو رفتم تو. مؤسس این درمونگاه شیخ میرزا جواد تبریزی(ره) بود که یکی از مراجع تقلید وفات یافته بود. خلاصه دکتر نسخه رو پیچیدو داروها رو گرفتمو دوتا آمپول هم نثار ماتحت مبارک کردمو اومدم بیرون. تا فلکه ی صفائیه پیاده اومدم. از رو پل هم یه تاکسی گفتم تا مجتمع. از روبروی مجتمع هم یک مقداری آبمیوه و غذا گرفتم و رفتم تو مدرسه. شب رو هر طوری بود به سر کردم. فردا صبح اولین کلاسمون ساعت7 تا8 بود که عقائد میخوندیم. من یه نمه دیر به کلاس رسیدم. چون اولین کلاس عقائد بود ایشون هم یه مقداری در مورد طلبگی صحبت میکرد. خلاصه اون روز رو گذروندیم. بعد از نماز دیدم که دوتا دیگ دم نگهبانی هست. از امروز دیگه نهار رو میدادن. خورشت سبزی بود اما چه خورشت سبزی....خلاصه.. از اون هفته تا جمعه ی پیش همش درس بود و کلاس و بحث یعنی طوری که شب موقع خواب که حدودا یازده شب بود تا سرمو رو بالشت گذاشتم خوابم برد. جمعه ی پیش یه نمه به خودم رسیدم و لباسامو شستمو یه حمام حسابی کردمو رفتم بیرون برای تهیه ی یه سری ظرف و ظروف و وسایل مورد احتیاجم. نهار هم سالاد الویه درست کردم و بچه های دزفولو دعوت کردیم. یه همدانیو یه بمی هم بهمون اضافه شده بود که جمعه اصفهانیه و همدانیه رفته بودن شهرشون. بمیه هم یه پسرخاله ی طلبه داشت که خونشون دعوت بود. اینا از پنج شنبه رفته بودن. فقط منو این دوست خلخالی که از قضا هم بحثم بود تو حجره بودیم. بعد از نهار هم که یه مقداری استراحت کردم تا غروب. توی هفته به غیر از روزی که رسیدم دیگه حرم نرفته بودم. گذاشته بودم جمعه برم که نشد. خیلی دلم گرفت. با خودم گفتم نکنه خانم حضرت معصومه با ما قهر کرده. رو به حرم ایستادمو یه سلام دادم و گفتم خانم جان من مهمون شما هستم تو این شهر. مهمونم که حبیب الله...نکنه حبیب الله رو تحویل نگیری. فردا درسامو زودتر خوندم و عصری راه افتادم به سمت حرم. نماز مغرب و عشا رو به امامت آیت الله امینی (حفظه الله تعالی) خوندم و بعد از زیارت برگشتم مدرسه. تا آخر شب هم بقیه کارامو کردمو تموم هفته به همین ترتیب بود. درسا رو میخوندم و بحث میکردم. پنج شنبه که یعنی دیروز باشه هم امتحان مستمر از صرف داشتیم. که الحمدلله خوب بود. این هفته هم به قید حیات یکشنبه فقه داریم. سه شنبه عقائد و پنج شنبه هم دوباره صرف. فکر کنم هفته ی بعد هم استراحت و آمادگی برای امتحانات تثبیتی. توی این دو هفته خیلی چیزا رو دیدم و شناختم. بچه به ظاهر مذهبی هایی که طلبگی رو بازیچه کرده بودند و آخرش هم نتونستن این دو هفته رو دووم بیارن و رفتن دانشگاه. یا اونایی که نیومده انصراف دادن. خیلیا که بیرون از حوزه هستن و به ما میگن شما از سربازی فرار میکنید نمیدونن که سربازی امام زمان خیلی خیلی سخت تر و سنگین تر از سربازی نظامه. اینجا بعضی نمک امام زمانو میخورنو نمکدون میشکنن. بعضیا که هنوز توی تردیدن که بالاخره حوزه یا دانشگاه. تکلیفشون با خودشون هم معلوم نیست. میرن حرم-طلبگی میکنن ولی نمیدونن میخوان به کجا برسن. توی کتابخونه هاشون ردیف انواع کتاب ها هست ولی فقط کتابه. بعضیاشون که اصلا براشون مهم نیست نماز شب بخونن یا نه. حتی نماز صبحشون رو بی حوصله میخونن. توی خیلی چیزا سرک میکشن. بعضی صحبتا رو اینجا میکنن که اصلا میگی اینا طلبن....؟ هنوز هیچی سرشون نمیشه میشینن در مورد انواع مسائل اسلامی و اعتقادی اظهار نظر میکنن. حرف یکیو قبول میکننو حرف یکی دیگه رو رد. خلاصه کم توشون پیدا میشه که اهل معنا باشن یا شایدم بگم پیدا نمیشه. خدا رو شکر میکنم که من با وجود استاد بزرگواری که دارم دچار این آفت ها نشدم. میدونم که الان حوصلتون سر رفته و میخواین هر وقت دیدینم یه فصل کتک حسابی بزنین یا شایدم میخواین سرتونو بزنید تو دیوار یا شایدم یه مشت بیاین تو مانیتور. راستی اینم بگم اینجا نسبت آدمای خوبش نسبت به....ناش خیلی زیادتر از نسبت آدمای....ش به خوباش. از همه ی اینا گذشته هرچی که باشه من به جایی که اومدم ایمان دارم. مطمئنم که خدا هم کمکم میکنه. اینکه با باور اومدم برام خیلی از مسائل رو حل کرده.
پی نوشت:
1.خیلی حرفا بود که نگفتم.
2.چهارشنبه هم فیضیه بودیم برای افتتاحیه ی سال تحصیلی. آیت الله العظمی مکارم شیرازی(دامت برکاته) بود و خیلی از علمای بزرگوار اونجا بودن. اولین بار بود که میرفتم تو فیضیه.
3.جمعه هم حموم بود موبایلمو نیاز داشتم. گذاشتم تو تاخچه(طاقچه) آب ریخته روش. فعلا صفحه کلیدش خراب شده اشتب نکنم سوخته چون هیچ کار نمیکنه.(5700 رو میگم) تا عصری که دوست قمیم بیاد برم بدمش تعمیر.(نیازمند یاری پولی خانواده میباشم.)
4.از همه بیشتر دلم برای استادم تنگ شده. واقعا دلتنگشم. از خدا خواستم-حضرت معصومه(س) رو هم شفیع کردم که اینجا هم یه استاد بزرگوار رو هم جلو پام بندازه که شکر خدا داره میرسه شما هم دعا کنید.
5.بعد از امتحانای تثبیتی که دوشنبه 11 مهر آخریش هست تا جمعه درس تعطیله. فکر نکنم صرفم کنه تا دزفول برم. ولی ممکنه بمونم ممکنه هم برم یا مشهد یا شیراز سری بزنم. اگه فامیل اصفهان جمع بودن که میرم اصفهان یه سری بزنم. خدا کریمه تا موقعش.
علی علی
سلام. این چند وقت که نبودم خیلی گرفتاری داشتم. بالاخره با عنایت خدا و امام زمان(س) و البته توجه حضرت معصومه(س) امسال وارد حوزه ی علمیه قم شدم. برای کارای اداری تا نیمه ی ماه رمضان رو قم بودم. مامانم هم همراهم بود. خلاصه خیلی خوب بود. واقعا بار معنوی بالایی رو تونستم کسب کنم. هر چه بود لطف خدا بود. روزای آخر هم که توی مدرسه شهید صدوقی فاز 5 ثبت نام کردمو بلیط برگشت گرفتم. از دهم دوازدهم شهریور هم میرم برای درس. خدایا خیلی خوشحالم. از تو کمک میخوام که اول توی درس منو موفق کنی و بعد هم یه استاد سالمو بندازی جلوی پام که به امید فضل و رحمتت تو این ماه عزیز و به حرمت شب های قدر بتونم از این پیله ی دنیایی در بیامو پروانه ی آسمونی بشم. خدایا تو این شبهای قدر از تو میخوام هرکسی هر مشکلی داره برآورده ی به صلاحش بکنی. هر کسی مریضه(روحی یا جسمی/مادی یا معنوی) هر چه زودتر شفا بهش بدی....و از همه مهمتر دل امام زمانو از همه ی ما راضی کنی....


سلام. راي اولين بار بود كه وارد يه همچين جايي ميشدم. يعني از لحاظ مكاني نميگم. فضاي اونجا رو تا حالا نچشيده بودم. يعني تو فضاي يه همچين جايي تا حالا نرفته بودم. نميدونم جملاتم درستن يا نه. اميدوارم تونسته باشم منظورم رو بگم. شب بود و ساعت رو به 10 ميرفت كه وارد مسجد شدم. هنوز شلوغ نبود. يه چند نفري مشغول پهن كردن پتوهاي خودشون بودن و چند نفر هم كارت پخش ميكردن و بعضي هم سر جاهاشون نشسته بودن. يه مدتي كه گذشت شلوغتر شد. همه با چهره ي شادي وارد مسجد شده بودن. از امشب قرار بود معتكف بشن. چقدر خوب بود. الان كه يادم مياد دوست دارم زمان برگرده و دوباره برم اعتكاف. مهموني خدا بينهايت لذت داره. يكي بايد بره و بچشه تا بفهمه. شب اول و دوم و سومي كه تو مسجد معتكف بوديم اينقدر لذت داشت كه غروب روز سوم و قتي نزديك اذان شده بود داشتيم از شدت دلتنگي خودمونو ميكشتيم. خيلي خوب بود. نميدونم ميتونم اين سه روزي رو كه براش زحمت كشيدم نگه دارم يا نه...ولي از خدا ميخوام برام حفظش كنه....نميدونم با اين سه روز ميشه پر دوآورد....نميدونم اجازه پرواز از برج مراقبت فرودگاه عشق بهم ميدن يا نه ولي شايد بالي شود براي پرواز....

علي علي