اميد وارم كه تابستون به همتون خوش گذشته باشه. آره به منم خوش گذشت و مي خواهم يكي از بهترين خاطراتمو تو اين يك ماهي كه شيراز بودم براتون تعريف كنم. تقريباً هفتم هشتمك مرداد بود كه با ماماني آباجي و دايي جون رفتيم به ولايت عشق. جاده اي كه از صبح زود از اولش كوبونده بوديم تا برسيم شيراز برام شگفت انگيز بود و مخصوصاً من كه اولين بارم بود كه تو ماشين خوابم نبرده بود با تعجب به همه جا نگاه مي كردم تا سفر بعدي اگه خودم تنها دنبالش رفتم راه رو گم نكنم. بگذريم هر چي بود رسيديم شيراز و رفتيم ديدن زندايي و بچه ها و ... و حدوداً بشتر مسافرتمون تو خونه ي اونا گذشت و كلي با هم حال كرديم و خنديديم. ما برم سراغ اون خاطره ي خوش. بالاخره صبح شد و به اتفاق زندايي رفتيم يه آشي بخريمو برگرديم بريم سوار ميني بوس بشيمو يا علي مدد. يا علي گفتيم و حركت آغاز شد. رفتيم بزنيم به دل كوه و جنگل و دشت و هر چي كه توش قاتي بود. بعد ۲ ساعت رسيديم. اينجا كه مي خوام حالا ازش خوب تعريف كنم تنگ تيز آب بعد از سپيدان تو راه جاده ي ياسوج بود. خلاصه رفتيم تو. اول بايد از يه رود خانه كه چه عرض كنم انگار يه شيلنگ باز كرده بودن و آب ازش بيرون مي اومد اما آبش خيلي سرد بود حتي سردتر از آب شهر خودمون دزفول. هر چي بود از اين پله هم رد شديم و يه جايي نشستيمو آش خوشمزه رو زديم به رگ تا به قول دزفول ها(ركمون آيه جاش)بعد اونم رفتيم تا اين جاي زيبا رو ببينيم اما نشد و از بخت بد ما كفش زنداييم افتاد تو آب. حالا چيكار كنيم؟؟!! خلاصه ي امر منم با لباسو دمپايي و شلوار و خلاصه همه چي رگ غيرتم گل كرد و تو آبي به عمق حدوداً سه چهار متر شيرجه زدمو كفشو گرفتمو آومدم بيرون. اما چششتون روز بد نبينه شده بودم كأنهو موش آب كشيده. بعد از اونم برگشتيم جايگاه و جوجه رو زديم به رگو عصري هم هندونه و خربزه خورديم و نزديكاي غروب برگشتيم خونه و يه راست پريديم تو رخته خوابو فرداش هم دنبال بليت و كاراي برگشت بوديم و پس فردا اومديم به ديار ديرينه.
+ نوشته شده توسط سروش در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385 و ساعت
10:10 |
