<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>welcome to Bikambo</title>
<link>http://bikambo.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Thu, 24 Jul 2008 09:50:35 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>چهار روز تو بهشت بودم</title>
<link>http://bikambo.blogfa.com/post-7.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;سلام وعرض ادب&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به جان خودم گرفتار بودم. سعي دارم بيشتر فعاليت كنم. كسي كه به سوالات مطلب قبلي من جواب نداد. بي خيال يه خاطره ي خيلي قشنگ دارم. ميگم حالشو ببرين.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;درست آخراي سال تحصيليم بود كه اين خبر اردوي طرح ولايت ۸۷ رو از تو واحد مقاومت مدرسمون شنيدم و بي تاب و سريع مداركشو آماده كردم تا توش شركت كنم. نمي دونستم كجاست ولي بعداً فهميدم همدان مكان برگزاري اين اردوي باحاله. گفتم مي ريم مثل همه ي اردوهايي كه رفتم با خوشحالي بر ميگردم ولي همين كه وارد اردوگاه شدم حال و هوام عوض شد و يه آدم ديگه شده بودم. خودمم نمي دونستم چه خبره. معلوم نبود همه باهم بوديم. همه چيز توي ۴ روز اتفاق افتاد كه من اونجا بودم. انصافاً مثل اين اردو تا حالا به چشم نديده بودم. عجب اردوگاهي. عجب غذاهايي. عجب برنامه هايي. به به...... . روز اول با ياري خدا براي نشون دادن خودمون ستاد اقامه ي نماز مغرب و عشا رو دستمون گرفتيم و فرداش هم همين جور. مسابقه پشت مسابقه. راستي يادمه روز سوم بود كه آقاي ع.ل.خ يه شورش حسابي توي اردوگاه با همكاري منو بچه هاي اردو كه از دزفول بوديم راه انداخت سر همين شوخي با مزه كلي خنديديم. اما اونجا همه با هم رو راست بودن. همه با هم مي خنديدن ولي بهم نه. همه كنار هم تو كلاسهاي سياسي اخلاق احكام و برنامه ريزي مي نشستن و گوش به حرف مربي. اين اردو اينقدر برام خاطه انگيز بود كه يادمه شب آخر تو نمازخونه تو جلسه ي اختتاميه پشت دوربين منطقه چشمام خيس شد. يادمه سرما خوردم. چه دكتر باحالي بود. آمپول نداشت بزنه مي خواست بره شهر كه آمپول از بيمارستان برام بياره بهش گفتم آقاي دكتر نري ما رو سياه كني نياي. بهم گفت برات ميارم سيا مي كني يعني چي. وقتي رفتم ازش گزارش بگيرم وقتي تو اتاقش بود تا بهش گفتم چه خبر ؟ گفت شما هنوز سياه نشدي؟؟ خلاصه خيلي خوب بود. وقتي برگشتيم دزفول فهميدم كه كجا بودم. انگار از خواب بيدارم كرده بودن. حالا هم ۱۳/۵  با همون بچه ها و آقاي ع.ل.خ مي خوام برم پا بوس امام رضا. &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; تو همين جايي و هردم من به تنهايي دچارم &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;منو درگير خودت كن تا تو رو يادم بيارم&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 09:50:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bikambo&amp;postid=7</comments>
<dc:creator>bikambo</dc:creator>
<guid>http://bikambo.blogfa.com/post-7.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بعد از 2 سال </title>
<link>http://bikambo.blogfa.com/post-6.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;سلام به همه ي كسايي كه ۲ سال صبر كردن تا اين وبلاگ رو دوباره با مطالب جديد ببينن. من از همشون عذر مي خوام چون كارهام طوري نبود كه وقتي رو به آپديت وبلاگم اختصاص بدم ولي حالا كه امتحانام دارن تموم مي شن وقتم برا وبلاگم بيشتره. راستي اين دفعه كلي خاطره و حرف نگفتني دارم ولي چون مي خوام طرح و اسم عنوان وبلاگم رو تغيير بدم فعلا خاطره نمي نويسم تا بهترين اسم رو برا عنوانش پيدا كنم. از كسايي كه از وبلاگ من ديدن كردن مي خوام كه يه اسمي رو كه دوست دارن براي عنوان وبلاگم تو نظرات برام بنويسم تا شايد بهترين اسم رو پيدا كنم. يه سؤال ديگه هم دارم كه اصلا ربطي به سؤال قبلي و وبلاگم نداره اينگه عشق به چه معني است و عشق رو در چي ميبينيد؟ &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT face=&quot;Tahoma, Arial, Helvetica, sans-serif&quot;&gt;اينجا هم براتون يه عكس خوشنويسي از خط نستعلق مي زارم.  &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG height=386 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://weblog.shaar.com/archives/moala.jpg&quot; width=283 align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 27 May 2008 05:33:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bikambo&amp;postid=6</comments>
<dc:creator>bikambo</dc:creator>
<guid>http://bikambo.blogfa.com/post-6.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>يك خاطره از زندگي </title>
<link>http://bikambo.blogfa.com/post-5.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;اميد وارم كه تابستون به همتون خوش گذشته باشه. آره به منم خوش گذشت و مي خواهم يكي از بهترين خاطراتمو تو اين يك ماهي كه شيراز بودم براتون تعريف كنم. تقريباً هفتم هشتمك مرداد بود كه با ماماني آباجي و دايي جون رفتيم به ولايت عشق.&amp;nbsp;جاده اي كه از صبح زود از اولش كوبونده بوديم تا برسيم شيراز برام شگفت انگيز بود و مخصوصاً من كه&amp;nbsp;اولين بارم بود كه تو&amp;nbsp;ماشين خوابم نبرده بود با تعجب به همه جا نگاه مي كردم تا سفر بعدي اگه خودم تنها دنبالش رفتم راه رو گم نكنم. بگذريم هر چي بود رسيديم شيراز و رفتيم ديدن زندايي و بچه ها و ...&amp;nbsp;و حدوداً بشتر مسافرتمون تو خونه ي اونا گذشت و كلي با هم حال كرديم و خنديديم. ما برم سراغ&amp;nbsp;اون خاطره ي خوش. بالاخره صبح شد و به اتفاق زندايي رفتيم يه آشي بخريمو&amp;nbsp;برگرديم بريم سوار ميني بوس بشيمو يا علي مدد. يا علي گفتيم و حركت آغاز شد. رفتيم بزنيم به دل كوه و جنگل و دشت و هر چي كه توش قاتي بود. بعد ۲ ساعت رسيديم.&amp;nbsp;اينجا كه مي خوام حالا ازش خوب تعريف كنم تنگ تيز آب&amp;nbsp;بعد از سپيدان تو راه جاده ي ياسوج بود. خلاصه رفتيم تو. اول بايد از يه رود خانه كه چه عرض كنم انگار يه شيلنگ باز كرده بودن و آب ازش بيرون مي اومد اما آبش خيلي سرد بود حتي سردتر از آب شهر خودمون دزفول. هر چي بود از اين پله هم رد شديم و يه جايي نشستيمو آش خوشمزه رو زديم به رگ تا به&amp;nbsp;قول دزفول ها(ركمون آيه جاش)بعد اونم رفتيم تا اين جاي زيبا رو ببينيم اما نشد و از بخت بد ما كفش زنداييم افتاد تو آب. حالا چيكار كنيم؟؟!! خلاصه ي امر منم با لباسو دمپايي و شلوار و خلاصه همه چي رگ غيرتم گل كرد و تو آبي به عمق حدوداً سه چهار متر&amp;nbsp;شيرجه زدمو كفشو گرفتمو آومدم بيرون. اما چششتون روز بد نبينه شده بودم كأنهو موش آب كشيده. بعد از اونم برگشتيم جايگاه و جوجه رو زديم به رگو عصري هم هندونه و خربزه خورديم و نزديكاي&amp;nbsp;غروب برگشتيم خونه و يه راست پريديم تو رخته خوابو فرداش هم دنبال بليت و كاراي برگشت بوديم و پس فردا اومديم به ديار ديرينه. &amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 12 Nov 2006 06:39:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bikambo&amp;postid=5</comments>
<dc:creator>bikambo</dc:creator>
<guid>http://bikambo.blogfa.com/post-5.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>میزبان مهمان تو عید فطر</title>
<link>http://bikambo.blogfa.com/post-4.aspx</link>
<description>سلام 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;یادتونه برای عید فطر از سه شنبه تا پنج شنبه رو برامون تعطیل کردن. من و خانواده ام در این چهار روز میزبان دو مهمان خوب و عزیز بودم حالا او نا کی بودن بمونهك حالا فعلاً گوش کنید.&amp;nbsp;به هر حال روز چهار شنبه شبش قرار بود که اونا از ماهشهر برسن و رسیدن. بعد و سلام و علیک و اینا&amp;nbsp; من یکی از&amp;nbsp;مهمونا رفتیم سراغ کامپیوتر و اینتر نت و&amp;nbsp;... . خلاصه کلی باهم حال کردیم. شبش رفتیم سبزقبا و دیدن عمه. بعد از او هم برگشتیمو نشستیم حسابی با کامپیوتر بازی کردیم. این مهمون خوب ما هم مهندس کامپیوتر بود و اومده بو دزفول تا کارای&amp;nbsp;سفر خارجشو تموم کنه و بره. اون به من خیلی کارا یاد داد که با کامپیوتر می تونستم انجام بدم. از جمله اون کارا: وب لاگ نویسی و کارکردن با سویش و ... . خودشم یه وب لاگ خوشکل و خوب و مفید و ... و خلاصه خیلی عالی داره به وب لاگش سر بزنید. از سفرش به دزفولم توش&amp;nbsp;نوشته و درباره ی منم یه چیزایی نوشته. برید سر بزندید.&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;A href=&quot;http://www.blogfa.com/Desktop/manvaputra&quot; target=_blank&gt;&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;http://manvaputra.blogfa.com/&quot; target=_blank&gt;manvaputra&lt;/A&gt;&lt;A href=&quot;manvaputra&quot;&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Nov 2006 06:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bikambo&amp;postid=4</comments>
<dc:creator>bikambo</dc:creator>
<guid>http://bikambo.blogfa.com/post-4.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>یک خاطره از مدرسه</title>
<link>http://bikambo.blogfa.com/post-3.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;یک هفته پیش معلم پرورشی بنده اومدن سر کلاس و به دانش آموزا گفتن : هر کی که می خواد یکی از کاندیدای شورای انتخابات این مدرسه حلا اسمش چیه بماند بشه روی کاغذ درخواستشو بنویسه.خوب ما هم که سرمون درد می کرد برای این کارا درخواستو همون روز زنگ آخر نوشتیمو دادیم تحویل معلم.خلاصه فرداش معاون مدرسه اومد سر کلاس و گفت : سروش بیا. آقا ما هم رفتیم و دیدیم که&amp;nbsp;حدوداً بیست یا بیست و پنج نفری کنار مدیر و معاون و معلم پرورشی ایستادن و دارن حرف می زنن. من هم رفتم جلو دیدم که بـــــــــــــــــــله منم برای کاندیدای شورا انتخاب شدم و باید از فردا تبلیغاتمو شروع&amp;nbsp; &amp;nbsp;می کردم. اما از وقتی که عکسمو روی تبلیغاتم زدم بچه ها مسخرم کردنو برام با این سن و سال ریش و سبیل گذاشتن. منم وقتی که تبلیغاتمو به این شکل دیدم سریع یکی از اونا رو درآوردم رفتم&amp;nbsp;نشون معاون دادم و اومدم توی حیاط. وقتی که زنگ خورد و&amp;nbsp;می خواستم برم کلاس معاونمون که با من خیلی جوره&amp;nbsp;منو کشید کنارو بهم گفت با صبر کنی. اینایی که روی عکست برات ریش و سبیل گذاشتن ادب و کمال خودشونو می رسونن و مهم اینه که تو چقدر طرفدار داشته باشی؟؟‍‍!!&amp;nbsp;خلاصه سرتونو درد نیارم یه روز قبل انتخابات هم رفتم پشت تریبون می خواستم یه نتق بکنم اما هنوز هیچی نشده دیدم که همهی مدرسه رفت تو هوا آقا انقدر دست و صوت هورا کشیدن که منم جو گرفتم مثل آدمای خودرأی و گرفته خودمو گرفتمو از اونا تشکر کردم و گفتم هر چی بتونم براتون انجام میدم تا امروز که من با ۱۷۲ رأی تو این مدرسه بالاترین درصد آراء را کسب کردمو امروز هم ساعت ۱۱ صبح تو مدرسه جلسه دارم.&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 11 Nov 2006 05:49:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bikambo&amp;postid=3</comments>
<dc:creator>bikambo</dc:creator>
<guid>http://bikambo.blogfa.com/post-3.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بی کمبو یعنی چی؟؟!!</title>
<link>http://bikambo.blogfa.com/post-2.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;شاید هر کی از شما بخواد بدونه که بی کمبو یعنی چی؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;جواب سوالتون پیش منه !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بی کمبو در اصطلاح شهر خوب و دیندار دزفول که در استان خوزستان قرار داره یعنی بی کس یا تنها.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خود منم اول نمی دونستم که معنی این کلمه چیه! اما وقتی که از بابا و عمه ام که ساکنان اصلی این مرز و بوم یعنی دزفول خودمون بودن سوال کردم فهمیدم که چه معنی داره. اما هر چی فکر می کنم&amp;nbsp;&amp;nbsp; می بینم که اصطلاحش به معنیش اصلا نمی یاد و لی هر چیزی هست از نظر من اصطلاحش خنده داره اما معنیش غصه دار.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 27 Oct 2006 16:52:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bikambo&amp;postid=2</comments>
<dc:creator>bikambo</dc:creator>
<guid>http://bikambo.blogfa.com/post-2.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
